آسمون یک رنگ صبح هیچ نشونی از رعد و برق های دیشب رو نداره ... صدای اولین بارون پاییزی دیشب با غرشای عظیمش لذت خاص کوچیکی بود تو دنیای بزرگ بدون لذت های بررگ که خیلی چسبید
می تونی پنجره رو باز کنی و دستتو دراز کنی تا قطره های اولین بارون پاییزی با پوستت برخورد کنن ... وقتی سرمای ناگهانی هوا لزره می ندازه توی بدنت تند پنجره رو ببندی و به لحافت پناه ببری
یاد کرسی خونه ی بابا بزرگ
یا بعد از ظهرای پاییزی که از مدرسه می اومدیم خونه و جلوی تلویزیون کنار بخاری یه چایی داغ بعد از ناهار ..
هوا خیلی زود تاریک می شد ... پای کارتونا یا سریالای دفاع مقدس هفته ی اول مهر که می نشستیم یهو می دیدی ساعت داره نزدیک به 8 میشه و هنوز مشقاتو ننوشتی ... بدو بدو دیکته رو مامان می گفت و پلوکپی هارو یکی در میون حل می کردی و حدودای ساعت نه چشمات سنگین می شدن
رخت خواب توی اتاق پهن میشد و بعد با صدای قصه ی شب بخواب می رفتیم... کنار بخاری ... وقتی تق و تق قطره های بارون به شیشه می کوبیدن

