Sunday, November 18, 2012
چراغ سبز
داستان من مثل قصه های هیچ کتابی نیست ، حتی مثل فیلم های سینمایی خوب هم هیچ اتفاق خاصی در داستان من نمی افته. تنها وجه تشابهش با داستان های دیگر زمینه ی عاشقانه ایه که عنصر اصلی داستان
داستان من از آشنایی با کسی که هنوز هم نمی شناسمش شروع می شه ... زمان زیادی از آشناییمون نمی گذره، شاید فقط چند ماهه که می شناسمش . "می شناسمش" نه به معنی این که می دونم اسمش چیه یا نه حتی می دونم اخلاقش و احساسش چطوریه ... حتی صدای خودش رو هم نشنیدم . هر شب توی مسیری می ایسته که من چند وقتیه که دیگه خیلی کم از اونجا رد میشم .... هر روز توی این مسیر دقیقا نمی دونم کی میاد و کی میره ولی ساعت 5 تا 9 می ایسته و آرشه رو به تن ویولون می کشه بدون نگاه به مردمی که بی تفاوت از کنارش رد می شن و شاید گاهی یه اسکناس توی جعبه ی ویلونش می ندازن به نوازشش ادامه می ده ... نمی دونم چرا این کارو می کنه نمی دونم دلیلش فقر یا عشق به موسیقی که باعث شد مست توی خیابون با ویولونش به عقل نداشته ی آدمها پوزخند بزنه . اصلا برام مهم نیست من فقط عاشقش شدم وقتی مسیر 60 یا 70 ثانیه ای رو تا رسیدن به چراغ سبزی که دیگه فقط 30 ثانیه به قرمز شدنش مونده نمی دوم و تا چراغ سبز بعدی مسیر رو با قدم های کوتاه طی می کنم تا لحظه لحظه نزدیک تر شدن به صدای ویلونش رو با تمام وجود حس کنم و بعد آروم و آروم از کنارش رد بشم ... شاید اگر آدم دیگه ای بودم می رفتم و کنارش می ایستادم حرف می زدم و ازش می خواستم آهنگی رو برام بنوازه و بعد از این همیشه به یاد من آهنگ هاشو می نواخت ... شاید همین الان هم برای کسی می نوازه که نمی دونم کیه ... دنبال ادامه ی داستان من نباشید ... قصه همون جایی تموم بود که چراغ سبز شد و من از کنار گل فروشی که گل های رز سرخ در دست داشت رد شدم!
Saturday, November 3, 2012
من!
آدم ها را باید شناخت، بعضی ها برون گرا و بعضی
ها درون گرا هستند. بعضی ها دائما در حال گریه و غصه خوردن هستند و .بعضی دیگر
مدام خنده بر لب دارند . اما تعدادی از آدم ها هستند که غصه هایشان را در دل و
خنده هایشان را بر لبشان نگه می دارند، و این گروه آخر "من" نام دارند.
زبان
این تکه ماهیچه ی بازیگوش دهان از تمامی عضلات بدن آدمی فعال تر است اما
هنگام بیان احساس ِ "من"، کم میاورد و در قبال ضعفش "من" گوش می
کند و پر می شود از هزار حرف و نصیحت که هرگز به احساس لحظه ای "من"
مربوط نمی شود. پر می شود از تجربه های دیگری که "من" نیست و هیچ کس نمی
فهمد و نخواهد فهمید درک "من" از شب های بارانی با آنها فرق دارد. بعد
چشمهای "من" می گریند و جواب دیدگان خیسش را "آه" و
"عزیزم" کسانی پر می کند که اشک های "من" را هرگز نمی بینند.
بعضی ها به راحتی می گریند و می گویند و غصه
هایشان را با دیگران تقسیم می کنند اما حرف از "من"ی ایست که می خواهد
درک شود، می خواهد بفهمند بوی شب های بارانی اصلا قرار نیست کسی را به یادش بیاورد
یا گریه هایش اصلا قرار نیست برای معشوقه ای باشد یا این بد اقبالی روزگار اصلا
تقصیر کسی نباید باشد. فقط می خواهد بفهمی، حالا که باید فهمیده شود بفهمیش .
بفهمی می خواهد بخندد یا می خواهد همه ی لکه های سیاه را پاک کند، می خواهد در
مسیر طولانی قدم بزند که هیچ کس پیش از "من" یا پا در آن نگذاشته یا زود
خسته شده است، می خواهد بدانی بودنت، تنها بودنت پشتوانه ی محکمی می تواند باشد
برای "من" تا در مسیر بماند.
می خواهد بدانی کسی که به انتهای مسیر نرسید تو
را نداشت.
Subscribe to:
Comments (Atom)

