Saturday, November 3, 2012

من!


آدم ها را باید شناخت، بعضی ها برون گرا و بعضی ها درون گرا هستند. بعضی ها دائما در حال گریه و غصه خوردن هستند و .بعضی دیگر مدام خنده بر لب دارند . اما تعدادی از آدم ها هستند که غصه هایشان را در دل و خنده هایشان را بر لبشان نگه می دارند، و این گروه آخر "من" نام دارند.
زبان  این تکه ماهیچه ی بازیگوش دهان از تمامی عضلات بدن آدمی فعال تر است اما هنگام بیان احساس ِ "من"، کم میاورد و در قبال ضعفش "من" گوش می کند و پر می شود از هزار حرف و نصیحت که هرگز به احساس لحظه ای "من" مربوط نمی شود. پر می شود از تجربه های دیگری که "من" نیست و هیچ کس نمی فهمد و نخواهد فهمید درک "من" از شب های بارانی با آنها فرق دارد. بعد چشمهای "من" می گریند و جواب دیدگان خیسش را "آه" و "عزیزم" کسانی پر می کند که اشک های "من" را هرگز نمی بینند.
بعضی ها به راحتی می گریند و می گویند و غصه هایشان را با دیگران تقسیم می کنند اما حرف از "من"ی ایست که می خواهد درک شود، می خواهد بفهمند بوی شب های بارانی اصلا قرار نیست کسی را به یادش بیاورد یا گریه هایش اصلا قرار نیست برای معشوقه ای باشد یا این بد اقبالی روزگار اصلا تقصیر کسی نباید باشد. فقط می خواهد بفهمی، حالا که باید فهمیده شود بفهمیش . بفهمی می خواهد بخندد یا می خواهد همه ی لکه های سیاه را پاک کند، می خواهد در مسیر طولانی قدم بزند که هیچ کس پیش از "من" یا پا در آن نگذاشته یا زود خسته شده است، می خواهد بدانی بودنت، تنها بودنت پشتوانه ی محکمی می تواند باشد برای "من" تا در مسیر بماند.
می خواهد بدانی کسی که به انتهای مسیر نرسید تو را نداشت.

No comments:

Post a Comment